«دل منور کن»

 
 


اينجا کجاست؟
پست الکترونيکی
آرشيو





  

 

 

 

 

     
 

 :: برای سفر سرخ!!

 

شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۳         


سلام... خواستم بگم اينجا تعطيل نشده... يعنی من تعطيلش نکردم... فقط خونه رو عوض کردم...

اينم آدرس جديد

حتما سر بزنيد

التماس دعا

 

   نوشته شده در ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: خداحافظ پرشين بلاگ

 

چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۳         


   نوشته شده در ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: خوشا آنانکه که اندر وادی عشق...ره خود يک شبه جستند و رفتند

 

چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۳         


تاحالا دقتی کردی چقدر سخت میشه تحمل روزهای تکراری؟

روزهائی که احساس میکنی داری تلف میشی،

عمرت داره هدر میره!!

شده تاحالا با تمام علاقه ای که به این دنیا و زیبائی هاش داری، دلت بخواد از همه چیزش رها بشی؟

از همه چیز دل بکنی، از همه چیز حتی از ثروت بابات!! که میتونه تمام آرزوهات رو توی این دنیا برآورده کنه!!

تا حالا شده بخوای یه بچه مثبت باشی؟

درست فکر کنی؟ کار درست انجام بدی؟ تا حالا شده به درست زندگی کردن فکر کنی؟

بشینی با خودت دو دوتا کنی ببینی درست کدومه، غلط کدومه؟

تاحالا تشنه شدی؟ در به در دنبال آب گشتی؟ تا حالا سراب رو احساس کردی؟

هدف داری تو زندگی؟ میدونی میخوای به کجا برسی؟ میدونی چطوری و از چه راهی باید به هدفت برسی؟

تا حالا حساب کردی که تو زندگی چند درجه احساس پوچی میکنی؟

تا حالا شده برای خودت از بین این همه آدمی که تاحالا توی این کره خاکی اومدن و رفتن یکی رو انتخاب کنی که الگوت باشه؟

اگه داری معیارت چی بوده برای انتخاب این الگو؟

تاحالا مرشد داشتی؟ مرید بودی؟ تا حالا عاشق شدی؟

شده تاحالا فقط چند دقیقه خودت رو بذاری جای اونائی که جونشون رو میذارن کف دستشون و میافتن توی راه رسیدن به یه هدف که براشون مقدسه؟ همون هدفی که احساس پوچی رو از بین میبره  و به زندگی معنای جدید میده!!

تا حالا شده ؟؟ !!

تاحالا به رفتن فکر کردی؟ به چطور رفتن چی؟ به مردن فکر کردی؟

به نظرت چطوری مردن مهمتره یا برای چی مردن؟

ببینم اصلاً کسی هست توی این دنیا که حاضر باشی بخاطرش از همه چیزت بگذری؟

حتی از جونت؟!!

تا حالا آرزو کردی شهید بشی؟ سعی کردی جا پای شهدا بذاری؟

........................

..................

تا به حال به روزهای سال فکر کردی؟ به اتفاقاتی که در یک روز می افته و اونروز رو از روزهای دیگه سال متمایز میکنه؟ تا به حال به آدمهائی فکر کردی که باعث میشن روزهای سال معنی خاصی داشته باشند؟ آدمهائی که به روزهای سال معنی میدن؟ تا به حال سعی کردی به روزهای سال معنی ببخشی و خاطره اون روزها رو جاودانه کنی؟

15 مردادماه یکی از اون روزهاست که با رشادت و فداکاری یه جوون مثل من و تو جاودانه شده، و مصطفی محمود مازح اسم اون شهید. شهید مازح مثل من و تو یه جوون بود. یه جوون مثل خیلی از جوونهای دیگه. پدرش مثل پدر خیلی از ماها آدم ثروتمندی بود. مصطفی با ثروت پدرش میتونست آرزوهاش رو توی این دنیا برآورده کنه و مثل خیلی از جوونهای امروزی زندگی کنه اونم کجا لبنان. اگه میخواست میتونست دست زنش رو بگیره و بره در یکی از بهترین و خوش آب و هواترین شهرهای اروپا یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشه، چیزی که شاید خیلی از ماها آرزو داشته باشیم. ولی شهید مازح با خیلی از ماها فرق داشت. شاید تنها فرقش هم این بود که جوابش به سوالات بالا با جوابهای من و تو متفاوت بود.

مصطفی با شنیدن دستور امام خمینی (قدس سره) در مورد لزوم قتل سلمان رشدی –نویسنده کتاب آیات شیطانی-  بیدرنگ دست از تمام خوشی ها و لذتهای دنیا شست و به دنبال اجرای حکم مولا و رهبر خویش شتافت و در این راه به سعادت ابدی رسید. آنروز که مصطفی پا در راه شهادت نهاد فقط چند روز به مراسم ازدواجش باقی مانده بود. او این جهان را با تمام زیبائی ها و دلبستگی هایش گذاشت و پا در راه اجرای حکم ولایت نهاد و در این راه جان خود را نیز تقدیم نمود.

راستی فکر میکنی اگر امروز مصطفی در بین ما بود چه پاسخی به سوالات بالا میداد؟

 

برای شادی روح شهدا صلوات

 

اگه خدا بخواد اين آخرين نوشته من در پرشين بلاگ خواهد بود

خداحافظ

   نوشته شده در ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است...

 

جمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۳         


زمان : پنجشنبه 8 مرداد ساعت 8:30 دقیقه صبح

خانمی تر و تمیز و مرتب از خونه میزنه بیرون...

مانتو شلوار اتو کشیده....

کفشهای واکس زده...

با یه کیف که سوغات سوئده... (بابا کلاس!!!)

مبدأ: مهم نیست

مقصد: گفتن نگیم

یه تاکسی جلوی پاش نگه داشت. به یه عادت قدیمی بسم الله گفت و وارد ماشین شد و بعد سلام و عرض خسته نباشید به راننده...

آفتاب بالا اومده بود و بعد از عبور از لابه لای درختان کنار خیابون و شیشه ماشین و شیشه عینکش، چشماش رو نوازش میداد...

موسیقی ملایمی از رادیوی ماشین پخش میشد...

صبح قشنگی بود... ولی!

فکرش مشغول بود. مثل همیشه!!

تو فکر گفتگوی تلفنی دیشب بود. به نظرش طرح جالب و مفیدی میومد!!

آقائی که بهش زنگ زده بود تا طرح رو براش شرح بده، اول از همه نظر خودش رو پرسیده بود و او خیلی مطمئن گفته بود که حاضره توی این طرح شرکت کنه...

ولی از همون دیشب نگرانی افتاده بود توی دلش...دلش شور میزنه...

اگه نتونه چی؟

یه امتحان، یه آزمون، یه خودآزمائی پنج ساعته....

«پنج ساعت زندگی با حضرت زهرا (سلام الله علیها)»اون هم در روز میلاد بانوی گرامی اسلام و روز بزرگداشت مقام زن...

از همون لحظه اول نگرانی اومد سراغش!!آخه اونائی که داوطلبانه توی این طرح شرکت میکنن باید در اون روز و در ساعتی که اعلام میشه به مدت پنج ساعت برطبق الگوهای زندگی حضرت زهرا (سلام الله علیها) زندگی کنن...

نگرانی از اونجا نبود که شاید نتونه توی اون پنج ساعت درست عمل کنه... بلکه از اونجاست که نکنه تا حالا رفتار و کردارش خیلی با معیارهای یک زن مسلمان خیلی فاصله داشته؟ با خودش فکر میکنه اگه برشور طرح رو بدن دستش و بایدها و نبایدهای اون پنج ساعت رو بخونه چه حالی میشه؟

کدوم کارهای رو تاحالا باید انجام میداده و نداده؟

چه کاری رو باید میکرده و کوتاهی کرده؟

 

اولش از روی زرنگی گفت: من پیشنهاد میدم که ساعتش رو بذارید از 12 نیمه شب تا 5 صبح. ولی خودش بلافاصله فهیمد که این خیلی سخته ....

(چقدر مردم مدینه خوب دستمزد خانمی رو دادند که شب تا صبح به نماز و عبادت بود و برطبق گفته خودش که الجار ثم الدار، اول برای همسایه دعا میکرد.... )

........... ..............

صدای اعتراض پیرمرد راننده، افکارش رو پاره کرد :

عجب راننده هائی پیدا میشن... بابا این چه وضع رانندگیه؟

رسیده بود به مقصد... کرایه رو حساب کرد و پیاده شد...

چادرش رو مرتب کرد... و راه افتاد...

....................

..............

...........

......

....

.

پیشاپیش شهادت حضرت ام البنین(علیها سلام) مادر گرامی سقای دشت کربلا رو خدمت همه دوستان تسلیت عرض میکنم...

راجع به این طرح هم هرکس سوالی داشت درخدمتم... انشاءالله خبر برگزاری و نحوه شرکت و ثبت نام در طرح رو به زودی خدمتتون اعلام میکنیم.

التماس دعا

بهرامی

   نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: غمنامه مدينه !!!

 

دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۳         


غم اون چادر خاکی .... غم اون صورت نیلی

غم بی یاری حیدر.... غم تنهائی حیدر

 

غم اینکه مادرت رو ببینی کنار کوچه

نذاره بگی به بابا چی دیدید تو توی کوچه

 

غم دستهائی که بسته است

غم پاهائی که خسته است

 

غم یک مادر تنها ... که داده جون برا بابا

میسوزونه هر دلی که... بشه مست جام مولا

 

میدونی معنی این رو ... برسی یه شب به خونه

بگیری سراغ مادر... بگیری براش بهونه

 

اما جای صوت مادر... بشنوی پس پدرت کو

یهو قلبت بزنه تند... هِی بگی پس مادرم کو

 

میدونی به بابا گفتن سخته اما چاره ای نیست

ولی دیگه برا بابا حتی نای ایستادن نیست

 

میدونی معنی این رو بِت بگن بایست کناری

گریه کن ولی نباید بیاد از تو هیچ صدائی

 

بعد ببینی که یه بابا... غسل میده مادرِ تنها

نمیدونی که چی دیده... که شده حیرون و شیدا

 

میبینی شرم رو تو چهره اش ... میزنه بر سر و رویش

حالا میبینه که مادر چی کشید تا شد فدایش

 

غم اینکه مادرت رو میبرن تو شب تاریک

میدونی دلت میشه تنگ ... قد یک ذره باریک

 

غم اینکه پدر تو بگه حرفاشو ته چاه

به یاد مادر خوبت بکشه از ته دل آه

 

غم مظلومی مادر ... غم تنهائی بابا

میزنه آتیش به هردل ... که میگه یا علی مولا....

 *************************
التماس دعا

   نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: پشت درياها شهريست!! قايقي بايد ساخت!!

 

یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۳         


گرفتار شده ام!!!

سالهاست گرفتار شده ام!!!

چقدر طولاني شده است، گوئي هزار سال بيشتر است كه گرفتارم!!!

در اين جزيره طلسم شده !!!

سالهاست زنداني شده ام !!!

هر روز كنار ساحلش طلوع و غروب خورشيد را تماشا كرده ام و به افق خيره گشته ام…

هر روز خيالي در سر پرورانده ام،

خيال رهائي!!! خيال پرواز!!! خيال سفر از اين جزيره!!! خيال شهري در پشت درياها!!!

هر روز در طلوع و غروب خورشيد، صدائي شنيده ام كه در گوشم زمزمه كرده است:

«پشت درياها شهريست!! قايقي بايد ساخت!!»

 

باور نميكنم!!

باور نميكنم كه دنيا خارج از اين جزيره نيز وجود دارد!!

باور نكرده ام كه زندگي غير از آنچه من آموخته ام معناي ديگري نيز دارد!!

باور نميكنم كه پشت درياها شهري باشد!!

خو گرفته‌ام به اين ساحل!! به اين سنگها و شن‌ها!! به اين امواج!!

 

هر روز از خود پرسيده ام : «ساختن قايق سخت است؟»

و هزار سال است كه اين سوال بي‌جواب مانده است!!!

.........

صدا هر صبح و عصر در گوشم زمزمه ميكند:

«پشت درياها شهريست!! قايقي بايد ساخت!!»

و من هزار سال است كه در اين جزيره جادو شده گرفتارم!!

هزار سال است كه آرزوي رهائي دارم…

اما چگونه؟

صدا بازهم در گوشم زمزمه ميكند:

«پشت درياها شهريست!! قايقي بايد ساخت!!»

ولي من خود را به تماشاي اين طلوع و غروب راضي كرده ام!!!

هزار سال است كه به صداي امواج دريا عادت كرده ام!!!

اما در لابلاي صداي امواج باز شنيده ام:

«پشت درياها شهريست!! قايقي بايد ساخت!!»

 

هزار سال است كه گرفتار شده ام!!

آنطرف تر از ساحل، سالهاست كه چند درخت روئيده اند…

شايد!! يعني ميشود؟؟

ميشود قايق ساخت؟ ميتوانم من؟؟

هزار سال است كه اينجا نشسته ام، و در آرزوي رهائي خيالبافي كرده ام!!!

ترسيده ام از خشم دريا!! ترسيده ام از مردن!!

ولي مگر اين زندگيست؟ پوسيده شدن معناي زندگي است يا مرگ؟

آخر تاكي؟ چقدر بايد بترسم از دريا؟

چقدر بايد بنشينم و نظاره كنم كه قدرت امواجش را به رخم ميكشد؟

چقدر بايد منتظر باشم تاشايد روزي قايقي بگذرد از اينجا؟

تاكجا بايد در اين تنهائي خود غرق شوم؟

بايد رها شد!! بايد انديشيد!! بايد رسيد!!‌  به شهري پشت درياها!!

 

قايقي بايد ساخت!!

……………….. …………………………

…………………

………

…..

..

.

 

صدا هنوز هم ميخواند :

«پشت درياها شهريست!! قايقي بايد ساخت!!»

 

دريا هنوز خشمگين امواجش را به ساحل ميفرستد و مرا به نبرد دعوت ميكند!!

و صدا هنوز در گوشم و همراه با زمزمه من :

«پشت درياها شهريست.... » «پشت درياها شهريست.....» «قايقي، قايقي بايد ساخت!!»

.................... ....................

تبري در دست گرفته‌ام و به درختان آنسوي ساحل خيره مانده ام !!!

 

   نوشته شده در ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: ممنونم اگر نروی... میمیرم اگر بروی

 

پنجشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸۳         


سلام

سلام ای بهترینِ من

اومدم باهات حرف بزنم.... داری تنهام میذاری؟صبر کن... میخوام باهات حرف بزنم

نمی دونی وقتی بهم گفتن سرم گیج رفت و چیزی نفهمیدم...

صبر کن میخوام برات درد و دل کنم...

میخوام بگم چقدر تحمل این دنیا برام سخت میشه اگه تو نباشی...

نمیدونی، نمیدونی چقدر خجالت میکشم ازت... رو ندارم که به صورتت نگاه کنم...

اومدم التماست کنم، ازت بخوام که تنهام نذاری....

واااااااای من بدون تو چطور زندگی کنم؟

چشمات رو باز کن... ببین چطور کنار بسترت نشسته ام و زار میزنم

تو رو به خدا برگرد... من رو تنها نگذار...

باور کن که تحمل این مردم، تحمل این شهر، تحمل این دنیا بدون تو کار خیلی سختیه...

من چطوری بدون تو زندگی کنم؟

میدونم که توی این دو سه ماه خیلی سختی کشیدی...

میدونم بخاطر من چه رنجهائی رو که تحمل نکردی...

شرمنده ام به خدا... از تو ... از پدرت... میدونم که نتونستم....

باور کن این مدت به من هم خيلی سخت گذشت...

سخت ترين لحظه های زندگی... دستانی بسته ميان کوچه ها...

ولی اونروز تو بودی... تو حامی من بودی...

تو در تمام اين روزهای سخت مردانه در مقابل دشمنان من ايستادی...

و در اين راه مثل يه شمع در مقابل چشمان من آب شدی....

اومدم یه بار دیگه ازت بخوام که من رو تنها نذاری........

آخه من بعد از تو جواب این بچه ها رو چی بدم؟ چطور یتیمهای تو رو بزرگ کنم؟

چطور ؟.........

وااااااااااااااااای من بدون تو چه کنم؟

میدونم که بعد از تو دیگه زیبائی های عالم برام معنا نداره...

میدونم که بعد از تو دیگه روزها هم برای من مثل شب تیره و تاره...

میدونم که بعد از تو تنها یار و همصحبت من دل چاه میشه...

میدونم که بعد از تو دیگه خوشی معنا نداره...

واااااااااااااااای از دنیا بعد از تو....

خیلی سخت گذشت این مدت...

وااااااااااااااای من چطور وصیت تو رو عمل کنم؟

این بچه ها رو چطور آروم کنم؟ خودم چطور آروم بمونم؟

واااااااااااااااای اون چیزی که تو از من خواستی خیلی غم انگیزه...خیلی سخته...

تو رو شبانه دفن کنم؟ غریبانه؟.... کسی نفهمه؟

واااااااااااااااای تو رو به خدا چشمات رو باز کن ببین بچه ها چطور اون گوشه ایستادند...

چی بگم بهشون؟ بگم مادرتون رفت؟بگم مادرتون رفت ولی شما حق ندارید گریه کنید؟

واااااااااااااااای زهرای من برگرد.... علی بدون تو چطور زندگی رو ادامه بده؟

زانوان علی بدون تو میلرزه...

واااااااااااااااای که حتی فکرش رو هم نمیتونم بکنم امشب موقع غسل دادنت چی باید ببینم...

زهرا جان گوش می کنی ؟ این حیدر توست که داره در کنار بسترت ناله میکنه ....  

حیدر تو بدون تو چطور این مردم پست رو با این دنیای کثیفشون تحمل کنه؟

زهرای من برگرد... زهرای من برگرد...

 

   نوشته شده در ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: گل فروش!

 

پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۳         


سلام پسرك گل فروش!

 

بله با تو هستم

با تو كه چند بغل از گلهاي سرخ و سفيد و صورتي بردستانت جاي گرفته است

با تو هستم پسرك گل فروش!

ببينم مگر غير از تو باز هم در اين شهر پسرك گل فروش پيدا ميشود؟

 

بيا اينجا ...

بيا اينجا پسرك گل فروش...

يك چيز بگويم بين خودمان مي ماند؟

ميداني هزار بار خوانده ام:

 

اي گل فروش گل چه فروشي به جاي سيم

وز گل عزيزتر چه ستاني به سيم گل

 

ولي تو با همه گل فروشهاي دنيا فرق داري...

آخه تو خودت گلي!! نه هنوز غنچه اي

غنچه اي كوچك در باغ زيباي زندگي

بيا غنچه گل فروش!!

ميخواهم امروز براي عزيزترينم گل بگيرم...

بيا و تمام زيباترين گلهايت را بردامنم بريز...

ميخواهم اين گلها را به آنكه از همه بيشتر دوستش دارم هديه بدهم...

بيا ميخواهم از تو گل بگيرم...

بيا پسرك گل فروش!!

 

چهره زيبايت چه زود آفتاب خورده شده است...

نگاه معصومانه ات چه معني دار است ميان ماشينهاي اين شهر دود زده...

اين گلهاي سرخ كه در دستان توست مثل يك چراغ قرمز قلب عاشقان را متوقف ميكند...

ماشينها پشت چراغ قرمز... قلبها پشت دستان كوچك تو!!!

يك سوال جاي تو اينجاست؟!!!

 

راستي هم سن و سالهايت در اين روزهاي گرم:

 

بستني هاي عجيب و غريب ميل مي كنند...

استخر ميروند...

زير كولرهاي گازي بازيهاي كامپيوتري بازي ميكنند...

خيابانها را با ماشين مدل بالاي مامان و بابا متر ميكنند نه با قدمهاي كوچكشان...

عينك آفتابي دارند...

پوست صورتشان هنوز به خاطر آفتاب تيره نشده...

............

.......

....

..

.

سلام پسرک گل فروش!...

سلامی به بلندی عمق نگاهت...

سلام به دستان کوچکت که آينده را در خود جای داده اند...

بيا پسرک گل فروش!

زيباترين گلهايت را به من بده...

بوی عشق از دستان تو چه خوب به مشام ميرسد...

بيا پسرک گل فروش!...........

   نوشته شده در ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: چه زیبا زندگی در آتش عشق…

 

پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸۳         


چه خوبه که یکی رو با تمام وجودت دوست داشته باشی…

چه خوبه که وقتی اسمش میاد دلت بلرزه…

چه خوبه وقتی ازش میگن بغض گلوت رو فشار بده و اشک توی چشمات جمع بشه…

چه خوبه عاشق باشی… چه لذت بخشه دوست داشتن … عاشق بودن… دلت براش تنگ شدن…

چه خوبه وقتی حدس بزنی که این محبت و دوستی یه طرف نیست…

چه لذتی داره وقتی مطمئن بشی که معشوقت هم دلش برات تنگ میشه…

چه حالی داره وقتی میدونی اونم منتظر توست …

اصلا چه حالی میشی اگه یه روز مطمئن بشی که اون بوده که اول تو رو دوست داشته…

بعد با محبتش کاری کرده که تو عاشقش بشی …

کاش بلد بودی که درست عاشقی کنی…

کاش بلد بودی مرام عاشقی رو …

کاش میدونستی که عاشق اینقدر از معشوق خودش دوری نمیکنه…

ای کاش میتونستی درست عاشقی کنی…

ولی به خدا خیلی با مرامه … خیلی بامعرفته … خیلی مهربونه… خیلی خاطرت رو میخواد…

که بازم میاد سراغت…

خب چه کنه … تو دوری میکنی… اون دلش برات تنگ میشه… دوستت داره…

گناه که نکرده شده معشوق یه آدم بی سروپا و بیخیالی مثل تو…

چرا هی میذاری میری؟ اصلا کجا میری بدون او؟

اینه رسم عاشقی؟

باور کن هرکی جای او بود و اینهمه بی محبتی تو رو میدید….

ولی اون با همه فرق داره… یعنی با همه معشوقا فرق داره… بازم میاد سراغت…

اینطوری میشه که یه دفعه می بینی یه جا همینطوری بیخودی گره میخوره تو کارت…

هرکار میکنی باز نمیشه…

یه برنامه ات خیلی خیلی ساده بیخودی خطا میده و اجرا نمیشه…هرکار میکنی برطرف نمیشه…

اونوقته که میری تو فکر… خدایا چی شده مگه؟ بعد میشنوی که یکی داره صدات میکنه…

چه صدای آشنائی!!!

وای خودشه… همونه که اسمش میاد دلت میلرزه..همونه که ازش میگن اشک تو چشمات جمع میشه…

همه چیز رو رها میکنی و میری در خونه اش…

چقدر خوشحال میشه که تو دوباره برگشتی… حق داره گله کنه ولی اینکارو نمیکنه…

میشینی و زار زار گریه میکنی و از این زمونه نامرد میگی که مدام باعث دوری تو میشه…

چه لذتی داره عاشقی… چه زیباست که معشوق خودش عاشق باشه…

چه قشنگه که تو یکی رو دوست داشته باشی ولی اون تو رو بیشتر دوست داشته باشه…

و چقدر مهربونه معشوق تو که وقتی از این سفر خیالی برمیگردی می بینی همه گره هات رو باز کرده..

چقدر قشنگه عاشقی…

 

  

************************
التماس دعا

   نوشته شده در ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: پرواز با خورشيد...

 

چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۳         


نشسته بودم...

روی يه تپه زيبا ... رو به خورشيد... محو شده بودم ... محو تماشای خورشيد...

نشسته بودم... حس می کردم که مدتی هست پشت سرم ايستاده ولی دوست نداشتم حتی برای چند لحظه چشم از تماشای خورشيد بردارم... محو شده بودم... غرق تنهائی خودم شده بودم...

تا اينکه بالاخره اون سکوت طولانی رو شکست و سلام داد... اونقدر محو تماشا شده بودم که نشنيدم... و او فکر کرده بود که نميخوام جوابش رو بدم...

گريه کرده بودم.... دلم يه صدای حزين مي خواست که صبح تو زيارت عاشورا شنيده بودم و يه بغض سنگين ترکيده بود...

نشسته بودم... روی يه تپه زيبا... رو به خورشيد...

جواب سلام رو دادم... اولش نمی خواستم جواب بدم ولی بعد يادم اومد که به خودم سپردم :

«يادم باشد کاری نکنم که به قانون زمين بربخورد» (سهراب)

.......................توی پرانتز.......................

اين روزها يه پروژه نسبتاً سنگين تو دستمه. يه فايلی ساختم که نکات مهمی رو که بايد به خاطر بسپرم توش نوشتم . اول و آخر اون فايل نوشتم

«يادم باشد کاری نکنم که به قانون زمين بربخورد»!!!

......................پرانتز بسته.......................

نشسته بودم ... روی يه تپه زيبا... رو به خورشيد...

گفتم: زيارت عاشورا بودم

گفت: کدوم روضه رو از همه بيشتر دوست داری؟

چيزی نگفتم

برنگشتم... هنوز داشتم به خورشيد نگاه ميکردم... به هيچ قيمتی حاضر نبودم (و نيستم) که تماشای خورشيد زيبا رو از دست بدم...

بهش برخورد... برام مهم نبود...

شروع کرد به روضه خوندن.....

هرچی دستش اومد خوند... الا اونی که من از همه بيشتر دوستش دارم... يعنی نگفته بودم بهش و او هم نمی دونست يا شايد يادش رفته بود که من کدوم روضه رو از همه بيشتر دوست دارم... همونی که هميشه خودم برای خودم می خونم و گريه می کنم....

نشسته بودم ... روی تپه زيبا ... رو به خورشيد...

هنوز برنگشته بودم و هنوز هم برنگشتم...

گفت : بگم ديدار به قيامت؟

گفتم: ميل خودته... من هميشه جواب سلام رو ميدم...

گفت: تو بادل خودت هم مشکل داری

گفتم: بله . مشکل دارم . مثل مادری که فرزندش رو خيلی دوست داره و به تربيت فرزندش خيلی اهميت ميده و بناچار گاهی دست به تنبيه می بره...

گفت: بيا مشاعره کنيم

گفتم: حالش رو ندارم... ولی حقيقت اين بود که مدتهاست با خورشيد مشاعره می کنم. برای خورشيد شعر می گم . برای خورشيد شعر می خونم.... و دوست ندارم غير از خورشيد با کس ديگه مشاعره کنم...

اومده بود... يه روز منو روی اين تپه نشوند رو به خورشيد و رفت... و امروز دوباره برگشت... ولی من ديگه حاضر نيستم به هيچ بهونه ای برگردم و به غير از خورشيد به چيز ديگه ای نگاه کنم...

 يه روز از روی همين تپه بار سفر می بندم و ميرم به سوی خورشيد... به سرزمين خورشيد.... اون وقته که ميشم از جنس خورشيد..

نور خورَشيد چشمای من رو گرفته... من مدتهاست که به غير از خورشيد چيز ديگه ای رو نمی بينم....

نشسته بودم...

روی يه تپه زيبا... رو به خورشيد... محو تماشای اينهمه زيبائی...

می دونستم که پشت سرمه... ولی حاضر نبودم برگردم....

 

................. ..............................................

سالگرد عروج ملکوتی امام راحل بر تمامی آنانکه پيرو راهش هستند تسليت باد...

 

   نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: بگذار که برشاخه اين صبح دلاويز....

 

سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۳         


همه خوابند...
داريم به طرف خورشيد ميريم... خورشيد داره آروم آروم خودش رو از پشت کوهها بالا ميکشه...
منم خوابم مياد... ولی لذت تماشای اين لحظه رو به خواب دلچسب صبح ترجيح ميدم...
داريم به طرف خورشيد ميريم... همه خوابند...
بی اختيار به ياد اون شعر معروف فريدون مشيری می افتم و زير لب زمزمه ميکنم:

بگذار که بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودی بسرايم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پرگيرم از اين بام و به سوی تو بيایم (ببخشيد پرگيرم از اين ماشين و به سوی تو بيايم)
خورشيد از آن دور در آن قله پربرف
آغوش کند باز همه مهر همه ناز
سيمرغ طلائی پر و باليست که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز.....

ولی چند دقيقه بعد مسيرمون عوض ميشه و اينبار طلوع خورشيد رو بايد از کنار تماشا کنم...
ولی ديگه خواب به من هم مجال نميده .....
............... .............................

نيم ساعت بعد وقتی که سرويس به محل کارمون ميرسه خورشيد ديگه کاملا بالا اومده...
ولی فردا حتماْ طلوعش رو قشنگتر تماشا خواهم کرد....

............................... ................................
جلو جلو فرا رسيدن هفتم خرداد ميلاد با سعادت يه بنده خدائی () رو به تمام عالميان علی الخصوص جامعه دوستان اينترنتی تبريک عرض ميکنم  
يادتون باشه که در آن روز فرخنده و مبارک ما را از دعای خير خود محروم نفرمائيد...

   نوشته شده در ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: ای غنجه خوابيده چو نرگس نگران خيز... کاشانه ما رفت به تاراج، غمان خيز

 

دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳         


چگونه آرام باشم؟

چگونه زندگی کنم؟ چگون تنفس کنم در اين هوا؟

چگونه بی تفاوت باشم نسبت به اينهمه وحشيگری و ديو صفتی؟

چگونه می توانم آرام باشم؟

 

چگونه شب، آرام سر بر بالين بگذارم در حالی که خواهرم در همين نزديکی بخاطر هتک حرمتش در گوشه ای از يک چهار ديواری به زندگی خود پايان می دهد؟

چگونه بنگرم اينهمه ظلم و بيدادگری را و آرام بمانم؟

چگونه تنفس کنم اين هوا را که بوی نکبت بار ..... (هيچ واژه ای را مناسب ندیدم تا این جمله را کامل کنم)

شرم است حیوان را اگر بعضی انسان نماها را حیوان بناميم که براستی کدامیک از مخلوقات خداوند در طول تاریخ دست به چنین جنایات کثیفی زده اند؟

دلم می سوزد... خداوندا آنروز که اراده کردی آدم را، اين برترين مخلوق خود را و اين شاهکار آفرينش را بیافرینی، آنگاه که از روح خود بر او دميدی، از اينهمه فتنه نيز آگاه بودی...

چقدر باید سرافکنده باشیم و شرمگین ... فرشتگانت می دانستند که این بشر چه موجودی خواهد شد :

وَ اِذ قالَ لِلمَلائِکَةِ إِنّي جاعِلٌ فِي الاَرضِ خَليفَةً قَالُوا أَتَجعَلُ فِيهَا مَن يُفسِدَ فِيهَا وَ يَسفِکُ الدِّمَاءَ  وَ نَحنُ نُسَبِّحُ بِحَمدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّي أَعلَمُ مَا لَا تَعلَمُونَ...

و تو نيز می دانی آنچه را که ديگران نمی دانند...

 

براستی اينان از نسل انسانند؟

خدايا چگونه آرام باشم؟ آخر از دست من جز غم و غصه و دعا چه کار برمی آيد؟

خدايا کاش می دانستم اين روزها عباس ابن علی (ع) چه می کشد... کاش می دانستم بخاطر اينهمه توهين به زنان و دختران مسلمان چه بر او می گذرد... کاش می دانستم چگونه تحمل می کند اهانتی را که بر پدر بزرگوارش می رود...

چگونه می توان دید و آرام بود؟ نظاره کرد و دم برنياورد؟

چگونه می توان زندگی کرد؟

خدايا چقدر بايد تحمل کنيم اینهمه رنج و سختی و محنتِ توهین را ؟

تا کی بنگریم آنان که هیچ لغتی را نمی توان یافت که وصفشان کند، بر ما غالبند و خود را پیام آور صلح و آزادی و مدافع حقوق انسانی می نامند؟

حالم بهم می خورد از این واژه ی آزااااااااادی

حقوق انسانی را چه کسانی ادعا می کنند که رعایت می کنند؟ آنها که حتی کمترین حق انسان را، که پوشش اوست - از آنچه از آن شرم می کند- از او گرفته اند!!!

اینان مدعی هستند که می خواهند به ما حقوق انسانی از دست رفته مان را بازگردانند؟ 

خدااااايا!!!

چقدر باید بنشینیم و نظاره کنیم اینهمه سرافکندگی را؟

خدايا نمی دانم چه بگویم ...

قلم چگونه بر پهنه سپید کاغذ طنازی کند آنگاه که خون مظلومان پهنه تاریخ را سرخ کرده است؟ و صفحه آبروی انسانیت به سیاهی کشیده شده است؟

خدایا در این وانفسا که بغض سنگین اهانت برمسلمین سینه هایمان را می فشرد و رنج مظلومیت مظلومان، چون تیغی برگلویمان نشسته است و اهانت به اماکنی که مرغ دلهایمان سالیانیست در آنها پر می زند و آرام می گيرد، چون خاری بر چشممان نشسته است، آنچه ما را به صبر و تحمل این زمانه دعوت می کند، صبر تو، صبر مولایمان علی (ع)، صبر امام زمانمان و صبر نایب اماممان می باشد.

خدایا در این زمانه تنها امید و دلیل زندگی همین رنجها و مصیبتهاست که بشارتی است بر نزدیکی ظهور حجت تو.

خدایا کاش فرصتی نصیبمان کنی تا حجت تو را درک کنیم و در پای رکابش و تحت لوای پرچم حسینت(ع) و زیر سایه شمشیر حیدرت انتقام تمام این سختیها، رنجها، مصیبتها و توهین ها را از ابتدا تا انتها بگیریم. آمين

 

*****************************************

برای تعجیل در فرج مولا دعا کنید

 

   نوشته شده در ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: زیر باران باید رفت...

 

چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳         


توی اتوبوس نشستم…

دوباره غصه ها من رو تنها گیر آوردند… به دورم حلقه زدند… خوابم میاد…

دلم ميخواد بخوابم و دیگه هیچوقت بیدار نشم...

تو هیچ وقت دوست نداری حرف بزنی… دوست داری همیشه تنها باشی…

تنهائی بری… دوست داری جلو باشی… جلوتر از همه اونم تنهائی

می شنوی؟

اونروز که گفتی دوستات اینطوری میگن گفتم چه دوستای بی انصافی!!

ولی حالا خودم هم بی انصاف شدم…

توی اتوبوس نشستم… غصه ها به دورم حلقه زدند… بی انصافها تنها گیرم آوردن…

هوای شهر ابریه.. و هوای دلم من هم…

هرچی دنبال آفتاب می گردم پیداش نمی کنم…

ولی نه، اون دور دورا… نزدیک قله های البرز، یه کوچولو آفتاب خودش رو از دست ابرهای سیاه

رها کرده… چقدر قشنگه… مثل امید… نه مثل نه، این خودش معنی امیده… اگه یه روز یکی بخواد امید رو بکشه این قشنگترین صورتشه… شاید منم بتونم خودم رو رها کنم… شاید تو هم بتونی…

دلم میخواد گریه کنم… های های های

توی اتوبوس نشستم… نه، توی اتوبوس نشستیم!!

یکی خودم، یکی با غصه هام، یکی با گریه هام، یکی با خنده هام، یکی با توکل به خدا، یکی شیطونِ بلا و یکی هم با خیال تو!!....

صبر کنید ببینم، من که فقط یه بلیط به راننده دادم…

آقا نگهدار! آقا نگهدار ما زیادی سوار شدیم… آقا لطفا ایستگاه نگهدار

من، نه ما، بقیه راه رو پیاده میریم….

بارون میاد... پياده میرم...... زیر بارون .... تنهای تنها، همه رفتند!! غیر از خدا... حتی خیال تو!!

 

................ .................. .......................
ميلاد با سعادت حضرت رسول اکرم (ص) و فرزند گراميش امام جعفر صادق(ع) بر مولايمان امام زمان(عج) و همه مسلمانان جهان بخصوص شيعيان مبارک باد

........... ................

راستی اينجا هم عروسيه همه دعوتيد....

بفرمائيد... بفرمائيد... خانمها طبقه بالا آقايون زيرزمين

 آقای داماد هم تشريف ميارن.... فعلا دارن توی آسمونها پرواز ميکنند

(خودمونيم عجب مطلبی شد ايندفعه.... عيبی نداره مگه چند بار در سال عروسی داريم؟؟)

 

*********************
التماس دعا

   نوشته شده در ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: به گورستان نظر کردم صباحی... شنيدم ناله و افغان و آهی...

 

سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳         


اسمش مرتضی هست، من بهش ميگم آقا مرتضی

به نظر مياد که آدم خوبی باشه...

يعنی من بعد از سه سال که باهاش آشنا شدم اينطور فهميدم...

نمی دونم توی اين سه سال تا به حال چند بار رفتم پيشش و باهاش صحبت کردم...

حتی يه وقتائی براش درد و دل کردم...

ماه رمضون بود که ديدمش توی صحن باغچه طوطیِ حرم حضرت عبدالعظيم...

و هميشه همونجا، همونجائی که دفعه اول ديدمش، آره دقيقاً همونجا ميرم سراغش...

نه اينکه من برم.. حالا ديگه احساس می کنم که من رو به سمت خودش می کشه...

يعنی بی اختيار به سمتش کشيده می شم...

بعد از اين سه سال هنوز هم نفهميدم که چرا دست روزگار من رو با او آشنا کرده...

و مطمئنم که هيچوقت هم اينو نخواهم فهميد...

فقط اينقدر می دونم که خودم هم هروقت ميرم پيشش، يه جورائی احساس آرامش می کنم...

عادتش دادم بهش بگم «سلام آقا مرتضی!» ....

و نه اينکه بشنوم، بازم احساس می کنم جواب سلامم رو خيلی مؤدبانه و محترمانه ميده ....

اونوقته که دوزانو ميشينم کنارش... و با يه سنگ ريزه می زنم روی سنگ قبرش...

اگه روزی هزار بار هم برم سراغش، بازم روی سنگ قبر رو می خونم و دلم از حادثه دلخراشی که براش در يک شب که شايد بارونی بوده، اونم توی يه کشور غريب پيش اومده ، به درد مياد و مطمئنم که اگه بدونم کسی نمی بينه اشکم سرازير ميشه ...

از غربتی که توی اين دنيا دامنگير همه ما انسانهاست...

آقا مرتضی اگه امروز زنده بود، يه پيرمرد دکتر هفتاد و شش ساله بود که حتما کلی هم به جامعه بشری خدمت کرده بود... ولی الان درست پنجاه و سه ساله که اينجا زير اين سنگ قديمی خوابيده...

مطمئنم که قبل از من، شايد سالهای سال کسی حتی سراغی از صاحب اين قبر نگرفته...

نام خانوادگی سنگ قبرهای کناری با اين يکی هستند... و يه سنگ که خيلی نزديک بهش هست فکرکنم مال خواهرش باشه که از روی تاريخ قبر ظاهراً دوسال بعد از اين خدا بيامرز فوت شده...

اينها برام زياد مهم نيست... هميشه به حال آقا مرتضی حسرت می خورم... آخه آدم بميره چطوريش مهم نيست... به هرحال همه يه روز رفتنی هستيم..

ولی آقا مرتضی حداقل يه شانس خيلی بزرگ داشته... نمی دونم از اين شانسها بعد مردن من، نصيب من هم ميشه يا نه...

وقتی سه سال پيش در پنجاهمين سالگرد مرگش،(فقط با اختلاف چند روز) ديدمش، حتی نمی تونم بگم که چه احساسی داشتم...

فقط حس می کردم که کسی با تمام وجود از من ميخواد که کمکش کنم... شايد يه جور نياز شديد به رسيدگی، به ذکر نام، درست مثل همون وقتائی که خودمون دوست داريم کسی به ما محبت کنه... و از اون به بعد بود که هميشه، هروقت که ميرم زيارت،شبهای جمعه و هروقت که يادش می افتم ، براش فاتحه خوندم، نذری دادم، قبرش رو شستم، فقط به يه اميد و اون اينکه وقتی من بميرم، اونم پنجاه سال بعد از مرگم....

انشاءالله که تا اونموقع ديگه آقامون اومده...  انشاءالله

******************
التماس دعا

   نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

     
 

 :: آمدم باز که سر بر در اين خانه بکوبم....

 

چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳         


همين الان رسيدم

گل زده بودند در مسجد رو...

کنارش شمع روشن کرده بودند...

يه سری جارو می کردند جلوی در رو....

خيلی ها می اومدند بر در مسجد می زدند تا به سيدشون و آقاشون مژده بدن که ماه صفر تموم شده...

آره مولای من...

اومدم بهت بگم که ماه صفر تموم شد...

نمی دونم چرا ولی از همين ديروز که شب اول ماه بود اون گوشه دلم يه خيمه ديگه زدم..

بهت خبر که ماه صفر تموم شد... بهت خبر بدم که درست از دو روز پيش رنج و غم و محنت دخترت شروع شد...

از همين دو روز پيش مظلوميت علی(ع) شروع شد...

از همين دو روز پيش عاشورای سال بعد رقم خورد...

اومدم بهت بگم که ماه صفر تموم شد...

عزاداريهاتون- سياه پوشيدن هاتون قبول باشه

التماس دعا

   نوشته شده در ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ   توسط :طاهره بهرامی

نظر همراهان

 
 

مومنان همراه

    
:: هم زبون
:: امجال
:: ازورو
:: ابوتراب
:: صورتگر عشق
:: کوی خرابات
:: دستنوشته های يک دوست
:: سقيفه
:: من و مجنون
:: محبوب من
:: شعرا
:: نبض دريا
:: گروه ياس
:: عشق تولد دوباره
:: کوچه های مغربی
:: انوار حقيقت
:: لحظه ای با امام زمان
:: امام زمان
:: گل نرگس
:: همه چيز زيباست
:: وبلاگ نورانی شهدا
:: گمنامترين ساکن دهکده
:: اميد تازه
:: مهرآب
:: معبر
:: عشق به حسين
:: بيت الزهرا
:: پادشه خوبان
:: احسان و هزاره سوم
:: مجموعه فرهنگی شهدا
:: دوران خوش جوانی
:: سبکبالان
:: دوکوهه
:: حاج حميد
:: ديوونه کربلا
:: بچه مثبت
:: دلتنگيهای بسيجی