گرفتار شده ام!!!
سالهاست گرفتار شده ام!!!
چقدر طولاني شده است، گوئي هزار سال بيشتر است كه گرفتارم!!!
در اين جزيره طلسم شده !!!
سالهاست زنداني شده ام !!!
هر روز كنار ساحلش طلوع و غروب خورشيد را تماشا كرده ام و به افق خيره گشته ام…
هر روز خيالي در سر پرورانده ام،
خيال رهائي!!! خيال پرواز!!! خيال سفر از اين جزيره!!! خيال شهري در پشت درياها!!!
هر روز در طلوع و غروب خورشيد، صدائي شنيده ام كه در گوشم زمزمه كرده است:
«پشت درياها شهريست!! قايقي بايد ساخت!!»
باور نميكنم!!
باور نميكنم كه دنيا خارج از اين جزيره نيز وجود دارد!!
باور نكرده ام كه زندگي غير از آنچه من آموخته ام معناي ديگري نيز دارد!!
باور نميكنم كه پشت درياها شهري باشد!!
خو گرفتهام به اين ساحل!! به اين سنگها و شنها!! به اين امواج!!
هر روز از خود پرسيده ام : «ساختن قايق سخت است؟»
و هزار سال است كه اين سوال بيجواب مانده است!!!
.........
صدا هر صبح و عصر در گوشم زمزمه ميكند:
«پشت درياها شهريست!! قايقي بايد ساخت!!»
و من هزار سال است كه در اين جزيره جادو شده گرفتارم!!
هزار سال است كه آرزوي رهائي دارم…
اما چگونه؟
صدا بازهم در گوشم زمزمه ميكند:
«پشت درياها شهريست!! قايقي بايد ساخت!!»
ولي من خود را به تماشاي اين طلوع و غروب راضي كرده ام!!!
هزار سال است كه به صداي امواج دريا عادت كرده ام!!!
اما در لابلاي صداي امواج باز شنيده ام:
«پشت درياها شهريست!! قايقي بايد ساخت!!»
هزار سال است كه گرفتار شده ام!!
آنطرف تر از ساحل، سالهاست كه چند درخت روئيده اند…
شايد!! يعني ميشود؟؟
ميشود قايق ساخت؟ ميتوانم من؟؟
هزار سال است كه اينجا نشسته ام، و در آرزوي رهائي خيالبافي كرده ام!!!
ترسيده ام از خشم دريا!! ترسيده ام از مردن!!
ولي مگر اين زندگيست؟ پوسيده شدن معناي زندگي است يا مرگ؟
آخر تاكي؟ چقدر بايد بترسم از دريا؟
چقدر بايد بنشينم و نظاره كنم كه قدرت امواجش را به رخم ميكشد؟
چقدر بايد منتظر باشم تاشايد روزي قايقي بگذرد از اينجا؟
تاكجا بايد در اين تنهائي خود غرق شوم؟
بايد رها شد!! بايد انديشيد!! بايد رسيد!! به شهري پشت درياها!!
قايقي بايد ساخت!!
……………….. …………………………
…………………
………
…..
..
.
صدا هنوز هم ميخواند :
«پشت درياها شهريست!! قايقي بايد ساخت!!»
دريا هنوز خشمگين امواجش را به ساحل ميفرستد و مرا به نبرد دعوت ميكند!!
و صدا هنوز در گوشم و همراه با زمزمه من :
«پشت درياها شهريست.... » «پشت درياها شهريست.....» «قايقي، قايقي بايد ساخت!!»
.................... ....................
تبري در دست گرفتهام و به درختان آنسوي ساحل خيره مانده ام !!!